X
تبلیغات
زولا

دکترانوشت
دانشجوی دکتری هستم. خوشی ها و ناخوشی ها، امیدها و سختی های این دوران را می نویسم. 
قالب وبلاگ

و چقدر زیباست...

وقتی دلم سخت تو را می خواهد... تو را می خواهد که باشی... باشی و راهنماییم کنی... کمکم کنی...

دیشب بخاطر نداشتنت بخاطر نبودت اشک ریختم... و تو درست همان موقع که باید باشی و نیستی... بودی


مامان غصه ام را خوانده بود... با اون نگاه تیزش با اون حس قوی ش و با اون شم همیشگی... نیت کرده بود و خوابیده بود...


مرسی بابا مرسی عزیزم ممنونم که به خوابش آمدی و با حرفات گره از کارم باز کردی... ممنونم بابا...

ممنونم که هستی... کی میگه نیستی... ممنونم که وجودت برام مرهمه... ممنونم که غصه ما برات مهمه... منو ببخش که چندی پیش با خودم گفتم دیگه حتما سراغی ازمون نداری و ما رو نمی بینی... منو ببخش بزرگوارم، ببخش سالارم


ممنونم بابا


وقتی مامان تعریف کرد بغض کردم، می خواستم گریه کنم- اما بخاطر مامان خودمو کنترل کردم و الان وقتی دارم اینجا تقدس حضور بابام و حس مامانم را می نویسم اشک ریختم- خونه خالیست و مامانم رفته زیارت عاشورا


پی نوشت: عاشورایی ها هر جا رفتین و دلتون لرزید برای مظلوم بودن حضرت زینب، برای شجاعت و بزرگی آقامون حسین، من کوچک را هم دعا کنید.

سلام بر محرم


برچسب‌ها: بابا، عاشورا
[ سه‌شنبه 6 آبان 1393 ] [ 10:02 ] [ خانم دکتر آینده ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 16022